زندگی یه موجود ناشناس در کره خاکی

اندر احوالات زندگی من/توضیح المسائل زندگی یه نابینای مطلق

استاد به شاگرد با مهربانی نگاه کرد.

--- فرزندم بشمار

کودک آهسته شروع به شمردن کرد.

:1و2و3و...

استاد اخم ها را در هم کشید

--- اعداد چیزی بین 0 تا 10 هستند ما جایی که ایستاده ایم 0 نیست خودت را به 10 نرسان. درست بشمار دخترم!!!

و کودک مجددا شروع به شمردن کرد

: 10و9و8و...0

استاد لبخندی زد و آهسته از کلاس خارج شد

و این است همان زندگی 10و9و8و...و در انتها یک پایان

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۳ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط گمشده نظرات () |

همه جا تاریک است

بی وزنی من را فرا گرفته .

حس خوبی دارم . حس نو شدن. حس تغییری بزرگ.

گرمایی را بر روی پوستم حس میکنم . گرمایی سرشار از عشق . بدنی نزدیک من است. دستانش ، قلبش و محبتش را حس میکنم

دیگر زمانش رسیده است باید بروم . اینجا جای من نیست

نوری میبینم . دستی من را به سوی خود میکشد . من از گرما دور میشوم . سنگینی یک زندگی را حس میکنم .

همه جا روشن است

اما دیگر حس خوبی ندارم . صدای قلبش را از دور میشنوم.

من به دنیا آمده ام. به دنبال گرمای مادرم میگردم...

تولدم مبارک یک سال دیگر هم از جوانیم دور شدم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط گمشده نظرات () |

من نشسته ام... تو به من لبخند میزنی

من به تو لبخند میزنم ... تو به من لبخند میزنی

نزدیکتر می آیم... تو باز هم لبخند میزنی

دستم را به سویت دراز میکنم.... باز هم سکوت میکنی و لبخند میزنی

قطار از راه میرسد. من سوار میشوم. دوست دارم با صدای بلند بپرسم . تو هم همسفرم میشوی؟ اما به جای جواب فقط لبخندت را میبینم. لبخندی گنگ اما پر بیان برای من....

قطار حرکت میکند...برمیگردم تا برایت دستی تکان بدهم . و میبینم آن خنده مال تو نبود... عکس روی دیوار به من میخندید...

خنده ایی تلخ و بی روح....

و من بی جهت شیفته لبخند عکس شده بودم بی آنکه جان را در نگاهش بخوانم ....

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط گمشده نظرات () |

یک نفر ...

یک جای دنیا....

توی شهری ناآشنا...

تک و تنها مونده بود...

نه عابری ...

نه خدایی...

نه گوشی که فریاد اونو بشنوه

اون آدم هر روز به چشمان کور رهگذران نگاه میکرد و مثل گدایی دوره گرد دستانش را جلوی همه دراز میکرد تا شاید یکی اونو ببینه و تحفه ایی را با لبخند در دستانش بگذارد...

اما دریغ که رهگذران اون مسافر خسته و راه گم کرده را ندیدند. دستش را نگرفتند. حرفش را نشنیدند.هر رهگذری او را کولی دست فروشی دید که بساطش را کنار خیابان پهن کرده. چیزی از سفره اش برداشت و خندان از او دور شد

و عابر ماند با دستانی خالی...

سالها از پشت هم گذشتند

هنوزم یه نفری، تک و تنها ، گوشه خیابانی غریب و تاریک ایستاده و گدایی میکند...

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٢ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط گمشده نظرات () |

بوی تعفنش همه جا را گرفته بود . زن مات نگاه میکرد . نه گریه ایی ، نه فریادی ، نه شیونی ...

هزاران فریاد چرا در سرش موج میزد .

تنها مانده بود . بی کس . بی پناه . بی پشت . بی همراه

بی اراده با دست بینی اش را گرفت . بوی تعفنش مشام زن را پر کرده بود . بوی جسم مرده ای را میداد .بوی تنفر . بوی بی حسی...

چطور میتوانست همان جسم مرده ، آن لاشه متحرک را همانند سابق دوست داشته باشد؟!

مزه اولین بوسه ، اولین آشنایی ، اولین آغوش و اولین نفس گرمش در جسم زن موج میزد . چقدر میشناختش ؟ چرا این جسم مرده را دیگر نمیشناسد ؟ چطور میتوانست به او اعتماد بکند؟

...مرد مشعلی را در دست گرفته بود و با آن همه زندگی را ، همه عشقشان را ، و همه عمر مانده و رفته شان را به آتش کشیده بود. چیزی نبود تا با هم ، همراه هم ، هم گام با هم ، بسازند و هموار کنند

او خیانت کرده بود.....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۸/٢٧ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط گمشده نظرات () |

خسته و تکیده به تیرک اصلی کشتی تکیه داده بود

مدتها بود که کاپتان کشتی ای داشت اما ملوانی نبود تا کشتی را به حرکت درآورد. غبار غم آلودی جای جای کشتی را در بر گرفته بود. به ته دنیا نگاه میکرد. آرزویی دور در دلش چنگ میزد . آرزوی رسیدن به انتهای دنیا ...

جوانکی شیطان ، بازیگوش و سر به هوا لی لی کنان به کشتی نزدیک شد .

نگاهی به هم کردند .دستان جوان گرمای دستان کاپتان را حس کرد . نسیمی خوش از وجودش پرواز کنان بر کشتی نشست

لنگر کشیده شد.

 کشتی به حرکت درآمد .

کشتی قدیمی دل دریا را میشکافت.

دلهره ایی سخت از برخورد با کوه یخ دل هر دو را چنگ میزد اما به طلوع آفتاب ، همانجا که دریا با آسمان گره خورده بود مینگریستند با قلبی امیدوار و لبریز از حس نو شدن...

"تو همان کاپیتان و من ملوانت هستم...."

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط گمشده نظرات () |

Ø    در زندگی فهمیدم که یک زلزله 7 ریشتری تمام مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می کند.  28 ساله

Ø     فهمیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته "از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است. 54 ساله

Ø    فهمیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری. 12 ساله

Ø    فهمیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی "دوستت دارم".  61 سال

Ø    فهمیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم ، آن را به نحو احسن انجام می دهم. 48 ساله

Ø    فهمیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم.  38 ساله

Ø    فهمیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند.   20 ساله

Ø    فهمیده ام که وقتی مامانم میگه "حالا باشه تا بعد" این یعنی "نه".    7 ساله

Ø    فهمیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. 42 ساله

Ø    فهمیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند. 64 ساله

Ø    فهمیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ، من می ترسم .  5 ساله

Ø    فهمیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک " زندگی خوب" حرکت  می کنند که از کنار آن رد می شوند.72  ساله 

Ø    فهمیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد . 29 ساله

Ø    فهمیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام. 38 ساله

راستی شما چی از زندگی فهمیده اید ؟
لطفا یک جمله به این جملات در قسمت نظرها اضافه کنید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط گمشده نظرات () |

وقتی بچه بودیم ، توی مدرسه به ما یاد دادند که 1+1 همیشه 2 میشه . همیشه 2 تا چیز با ارزش برابر یه چیز کم ارزشتر میشه

باور ندارید؟ دقت کنید

توی کنکور نفر اول یعنی از همه بهتر اما نفر دوم یعنی به هرحال از یه نفر بهتر نبوده

توی صف اتوبوس یعنی اونقدر زود نرسیدی تا نفر اول باشی و جای خالی پیدا کنی. اکثرا جای دلخواه تو توسط نفر اول پر میشه

توی صف نان ، شیر و... نفر اول همیشه حق داره هر تعداد که میخواد انتخاب کنه اما نفر دوم به بعد یعنی باید به حقوق پشت سریها احترام بگذاری و فقط یه تعداد معین خرید کنی

تو صف عابر بانک اگر نفر اول باشی هر چقدر که دوست داری حق داری وقت تلف کنی و پول برداری اما نفر دوم به بعد باید حتما مدیریت زمان داشته باشند و ممکنه از نفر دوم به بعد پول تمام بشه یا دستگاه دیگه جواب نده

و من تو زندگی همیشه سعی کردم نفر اول باشم

تولدم در اولین ماه فصل زمستان بود

در اولین روز سال نوی مسیحی بود

و....

همیشه سعی میکردم شماره یک را داشته باشم

و حالا در شرایطی قرار گرفتم که شماره 2 شدم. با مدیریت من جور در نمیاد. با قوانین من جور نیست . همیشه اول شماره 1 مد نظر است بعد من. این منو اذیت میکنه .

باید خودمو نجات بدم از حاشیه بودن .

باید مدیریت اوضاعو دستم بگیرم

باید تو این نقطه کوچیک در زندگیم که شبیه به لکه ای جوهر در همه زندگیم پخش شده و آن را در بر میگیرد ، یک سازماندهی بکنم

امکان نداره چیزی من را اینطور ذلیل بکند و ضعیف بشوم.

خودم را میکشم بیرون از این بازی بچگانه

خودم را باید بالا بکشم وگرنه 1 روی زندگی من تاثیر خواهد گذاشت

وگرنه روزی میرسد که 1 من را نابود خواهد کرد

و من همان 2 بی ارزش دور انداختنی میشم که چشم به راه یه دست پر مهر میشینه بلکه اون کسی که تبدیلش کرد به 2 از راه برسه و بگه فعلا یکی در کار نیست

من این را نمیخواهم ....

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۸/۸ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط گمشده نظرات () |

ترمینال خیلی شلوغ نبود. عده ایی در حال رفت و آمد بودند. هرکسی در گوشه ایی منتظر ایستاده بود. یا مشتاق اتوبوسها را نگاه میکرد یا چند نفری با هم حرف میزدند.عطر گلهای بهاری از باغهای اطراف به مشام میرسید

دخترک خسته و تنها با چمدانی در دست ، گنگ اطراف را نگاه میکرد و با نگاه از عابران کمک میخواست اما کسی توجهی به چشمان نگران خسته دخترک نداشت. بغضی سخت گلویش را میفشرد. چیزی از بوی بهار را استشمام نمیکرد. او گم شده بود !!! به این باور رسیده بود که همراهی ندارد. طعم تلخ تنهایی را بر روی زبانش حس میکرد

اتوبوسی حرکت کرد

مردی با پیراهنی نارنجی از پشت سیاهی خودنمایی میکرد

صورت مرد تکیده بود. لبانش میخندید اما چشمانش فروغی نداشت

با قدمهایی محکم به سمت دخترک آمد. بی هیچ حرفی چمدان دختر را در دست گرفت .

دختر مسخ شده ، بی هیچ توضیحی با مرد همقدم شد. با هم به سمت جاده حرکت کردند

در یک روز بهاری  چشمان 2 نفر از گرمای ظهر تابستان میدرخشید. لبخند بر لبان ، با اضطرابی غریب هم پای هم قدم به سوی بینهایت برمیداشتند

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط گمشده نظرات () |

چند روز پیش تصادفاً آهنگ گروه ABBA را شنیدم که خیلی با احوالات من جور در میاد . خیلی هم این آهنگ را دوست دارم

تصمیم گرفتم در وبلاگم قرار بدهم و تقدیمش کنم به اون عزیز گم شده در زندگی من

متن آهنگ و ترجمه آن در ادامه مطالب آمده است

متن را خودم ترجمه کردم اگر غلط ترجمه دارم من را ببخشید

<--- اینجا کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٧/۳٠ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط گمشده نظرات () |

به کدامین جرم حکم صبر برای من صادر شد

جرم من فقط عشق بود

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط گمشده نظرات () |

دخترک کنار خیابان ایستاده بود . هر چند دقیقه ماشینی جلوی پایش می ایستاد . اما هیچکدام راننده مسیر او نبودند

پرایدی مشکی رنگ جلوی پای دخترک به آرامی ایستاد . دخترک خم  شد و نگاهی به داخل آن انداخت تا مقصد را به راننده بگوید ...

راننده نگاهش را به غریبه انداخت . لب باز کرد تا حرفی بزند . اما دو چشم بادامی راه زبان را بر او بست . نگاهی که خیره به او میخکوب شده بود. نگاهی گیرا و پر از تمنا ...

دخترک مجذوب مرد . توان حرکت را از کف داده بود . فراموش کرده بود چرا داخل ماشین سرک کشیده است ...

صدای خنده کودکی آن دو را به دنیای کنونی برگرداند.

-- بابایی جون ببین مامان چه عروسک خوشگلی برای من خریده !!!

نگاه مرد از دختر گرفته شد و به کودک لبخندی زد . زنی کنار دست مرد جای گرفت و کودک لبخند زنان تنها عشق زندگی خود را در آغوش گرفته و در صندلی عقب فرو رفت

صدای چرخهای ماشین بر آسفالت داغ خیابان دختر را به خود آورد . ماشین رفته بود و دختر فقط چشمانی خمار ، صورتی پر نور و سفید ، لبخندی گیرا و تنهایی خود را به یاد میاورد

و مرد گوش را به همسر سپرده بود. دست در دست او به چشمان بادامی ای فکر میکرد که همه وسعت آرامش شب را در بر گرفته بود...

و کودک به عشق مجاز خود خیره شده بود . آن را در دل ستایش میکرد

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط گمشده نظرات () |

یادآوری قوانین مورفی تسکین دهنده بدبیاری ها و بدشانسی هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار می کرد. در یکی از سخت ترین آزمایشهای پروژه یک تکنسین خنگ تمام سیم ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت: "اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه" و این اولین قانون مورفی بود. در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعداً قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتند.

حالا قوانین مورفی و قوانین استنباط شده از آن را در ادامه بخوانید :


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط گمشده نظرات () |

چیزی در من جوانه زده ...

حوا سیب ممنوعه را گاز زده است. اما هنوز از بهشت رانده نشده ایم.

زهر سیب ذره ذره در وجودم رخنه میکند. مستی مبهمی من را در بر خواهد گرفت

سیبی شیرین اما خراب را گاز زده ام . سیب فاسد شده

و خدا میداند چه زمان آدم و حوا از زهر سیب نابود شوند

چیزی در من جوانه زده است...

نطفه ایی منفور...

لذتی گذرا...

و تاریکی ای نامعلوم...

میدانم در کنار کلکسیون اشتباهات انسانیم این تک ستاره قطبی است..

و خدا میداند تک ستاره مرا به سمت شمال هدایت میکند یا به انتهای دنیا خواهم رسید و از شاخ گاو به پایین پرتاب خواهم شد!!!!

ترسی مبهم مرا در بر گرفته است...

ترس از تصویری مبهم...

تصویری از خنده یک مرد...

تصویری از گرمای یک مرد...

تصویری از صدای یک مرد...

تصویری دور از مردی گمشده در زندگی ام...

و میدانم همان مرد مرا در تاریکی پرتاب خواهد کرد.

همان مرد حوا را با سیب گاز زده نفرین شده اش تنها خواهد گذاشت.

حوا در تنهایی و سکوت خلق شده است د نهایت در تنهایی و سکوت از بهشت رانده خواهد شد . آدمی مشایعتش نخواهد کرد ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط گمشده نظرات () |

دخترک آرام و بی صدا روبه روی صندلی خالی نشسته بود. مترو به ایستگاه رسید . مرد خیس عرق وارد اتاقک مترو شد . خندان از جایی خالی روبروی دختر جای گرفت

دخترک همچنان روبرو را نگاه میکرد اما کمی معذب شده بود. و مرد مستقیم به او چشم دوخته بود.

خنده ایی کریه کنج لبان مرد جا خوش کرده بود .

قطار به ایستگاه رسید دختر روسری اش را روی سر جابجا کرد و از قطار پیاده شد

مرد کمی مردد ایستاد . صدای سوت بسته شدن درها در فضا پیچید

مرد به سرعت حلقه خود را از انگشت دست چپش خارج کرد و از قطار پیاده شد ...

و چه جالب که ایستگاه هردو یکی شده بود ....

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٠ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط گمشده نظرات () |

Design By : RoozGozar.com