زندگی یه موجود ناشناس در کره خاکی
اندر احوالات زندگی من/توضیح المسائل زندگی یه نابینای مطلق
من نشسته ام... تو به من لبخند میزنی من به تو لبخند میزنم ... تو به من لبخند میزنی نزدیکتر می آیم... تو باز هم لبخند میزنی دستم را به سویت دراز میکنم.... باز هم سکوت میکنی و لبخند میزنی قطار از راه میرسد. من سوار میشوم. دوست دارم با صدای بلند بپرسم . تو هم همسفرم میشوی؟ اما به جای جواب فقط لبخندت را میبینم. لبخندی گنگ اما پر بیان برای من.... قطار حرکت میکند...برمیگردم تا برایت دستی تکان بدهم . و میبینم آن خنده مال تو نبود... عکس روی دیوار به من میخندید... خنده ایی تلخ و بی روح.... و من بی جهت شیفته لبخند عکس شده بودم بی آنکه جان را در نگاهش بخوانم ....
یک نفر ... یک جای دنیا.... توی شهری ناآشنا... تک و تنها مونده بود... نه عابری ... نه خدایی... نه گوشی که فریاد اونو بشنوه اون آدم هر روز به چشمان کور رهگذران نگاه میکرد و مثل گدایی دوره گرد دستانش را جلوی همه دراز میکرد تا شاید یکی اونو ببینه و تحفه ایی را با لبخند در دستانش بگذارد... اما دریغ که رهگذران اون مسافر خسته و راه گم کرده را ندیدند. دستش را نگرفتند. حرفش را نشنیدند.هر رهگذری او را کولی دست فروشی دید که بساطش را کنار خیابان پهن کرده. چیزی از سفره اش برداشت و خندان از او دور شد و عابر ماند با دستانی خالی... سالها از پشت هم گذشتند هنوزم یه نفری، تک و تنها ، گوشه خیابانی غریب و تاریک ایستاده و گدایی میکند...


| Design By : RoozGozar.com |
